دلم گواه می دهد
حکایت تشنگی و سوختگی
هیجانی در درونم است
احساس وقوع رویدادی بزرگ
می دانم زمان جستجوی مجدد شده
اطراف را خوب نگریسته
تا بیابم ردی زان چه به وسوسه گرفتارم نمود
و این سان آغازیست مرا
تا روزگاران گذشته را به خاطر آورم
اشک ها و خنده های شیرین
آشنایی و دل بستن ها
و این بود بزرگ ترین برهان زنده بودنم
پرواز شعله های احساس
تو دانسته ای چه در این دل می گذرد؟
نه، باور کن ای آشنا
دنیاییست و نمی دانی چه سان است
خوانده به سوی ناشناخته هایم
رو به من این کلامش که شجاع باید بود
زندگی آوردگاه دلاوران است
آن پرده کشان افشاگر
همانان که نور بر ظلمت می پاشند
زنده اند و می فهمند
می یابند خویشتن را در گیتی
چشمانشان بیناست و قلب هایشان زنده
می تپد و بانی حرکت است
این حرف ها هم برای خود داستانی شده
گویی باید همیشه چنین ماند
حماسه ساز و تنها
که گاه واقعیتی بال پرواز شده
به اوج شعرم ببرد
تا این گونه بمانم سرخ

